ميروم

می روم سهم من اين ماندن نيست
قصه ام تلخ شد اين اشک من از رفتن نيست
شانه ام زير غم ثانيه ها ميشکند
چشم من مانده به درگاهش و اين راندن نيست؟
اتشش سوخت در اين عالم و ان عالم کی
به چه جرمی شدم اين گون که سبب با من نيست
همه در خاطره ام ماند در اين غربت شوم
زخم دل باز شود مرهم ان گفتن نيست
سخت مجروحم و اين درد مرا خواهد کشت
رفته از يادم و اين شعر دگر خواندن نيست

/ 3 نظر / 8 بازدید
آرش

سلام . ممنون که سر زدی . شعر تون دلنشين بود و جذاب. موفق باشيد

مينا

سلام حال و احوال؟ ممنونم از اينکه سر زدی...اومدم که فکر نکنی بی معرفتم. شعرت قشنگ بود يعنی حس روونی داشت ادامه بده... توانش رو داری. مرا رها کنيد خيلی دلنشين بود. موفق باشی

حسين سروقامت

اشعار زيبايی بود . انتخاب قشنگ و مناسبی صورت گرفته است.موفق باشيد.