با همه بيگانه گشتم من
 با همه ديوانگان اين زمين سست
 با همه دنيای بی مقدار خواب الود
روح من پرواز خواهد کرد
صبح روزی از همين ايام
صبح روزی از تنی خسته -دلی ارام
با همه بيگانه گشتم من
با همه دل مردگان شهر
مي روم ان سوی ان سويی
از همه الودگيها قهر
ميروم هم پيکر بادم
با تپش های زلال رود
قلب من دلتنگ ازادی
بازگشتی بی تن و بی پود
می روم خوشحال و بی پروا
زنده تر از زندگانم من
با همه بيگانگيهايم
اشنا با اشنايم من

/ 6 نظر / 15 بازدید
وحيد

زيباست....تشکر و در يلداتون تنها نباشين.

سهيلا

باز یک روزآرام بارانی باز یک شب آبی طولانی باز فردا آغاز روزی از نو باز شبی ناتمام از تو باز آب و آیینه و هر چه هست باز کتاب حافظی مانده در دست

سهيلا

شادیهات یلدایی رویاهات آفتابی روزهات بارانی و دلت دریایی

محمد جواد

اي آشنا كه با دل من همزبان شدي مي بينمت كه پشت تن بوته هاي ياس پروانه خيال مرا آشيان شدي وقتي نشست مهر نگاهت به جان من چو عشق در خزان دلم جاودان شدي

محمد

مرسی که اومدی و به وبلاگ من سر زدی راستشو بگو وبلاگ منو از کجا پيدا کردی؟؟؟ به هر حال mer30.00000000000