نمیدانی که تنهایم

نمی بینی تو -مرگ زرد دنیایم

نمیخواهم ز اینک خاطراتم را

و میبندم دهانم را که میسوزد

ز هر بغضی که در سینه به خود دارم

و میخوانم غم تلخ جدا گشتن ز فردایم

نمیبینی تو- دفن ارزوهایم

و عزم رفتنی کردی که در من میگشاید زخم شبهایم

نمیدانی ز دیروزم

که در من خرد شد خود باوریهایم

فقط میپرسی و میخواهیم

تا سفره ی دل را به رویت باز بگشایم

/ 7 نظر / 11 بازدید
پيمان

سلام. اجازه نقد کردن هم دارم يا نه ؟؟؟؟ در مورد شعرهات. راستی من چقدر فضولم نه ؟؟ شاد باشی ...

رزا

مريمی گلم چطوری؟؟؟

سهيلا

سلام مريم عزيزم شعرت مثل هميشه زيبا بود.

سهيلا

نه صدايی نه نوايی به گمانم به غمی تازه دچار امده ايم در ته کوچه هيچستان ما نه بوی گلی می ايد نه سکوتی فرياد می زند زنبق باغ دل رهگذران پژمرده است

مجيد

سلام دوست عزيزم ... وقتی همسرتان را خوشبخت می کنید خود نیز به خوشبختی می رسید . باغ مهربانی من با يه سبد گل ياس تقديمی به تو دوست بهتر از گلم به روز و منتظرته ... حتما بيا شاد باشی و موفق

سحر

سلام اين آدرس جديدمه سربزنی خوشحال ميشم

miina

salam maryam joonam in khahare khokshelame sherash kheyli ghashange hamishe behtarini