من دلم پر شده است

من دلم پر شده است
از غمی مه زده معصوم در این لحظه شوم
و نمیدانم به کجا میروم و به کجا خواهم رفت
همه هستند و اما او که باید باشد گم شده در غربت سبز
تن من پز غبار اندوه
نگهم بی امید
چه کسی در چه زمان بود رسید
دست بر عالم زد
این صدایست که از عمق وجودم بیرون می آید
ناله ای نا مفهوم از دلی سرد و خموش
به چه می اندیشم؟
دل من پشت کلاس   پشت آن پنجره

در آن سر دشت گم شده است
دور در لحظه دور
یک نفر میپرسد
او که رفت
از تو خبر لیک گرفت ؟
این سوالیست . جوابی دارد
که پر از توده پر تردیدیست.
من در اینجا هستم
روحم نیست که مرا دریابد
روحم رفت . به همان جا که دلم ره پیمود
به همان جایی که میگویند
انتهای چالش
انتهای فریاد
آخره قصه دیو و دلبر
به همان جا که زمان پر نزند
و بماند یک جا  که همه باشند با هم
و نباشد جایی تا بروند
من چه هستم چه شدم؟

/ 3 نظر / 14 بازدید
صدفی

جسم را بايد کشت يا که زندانی کرد و به او بگویی تویی حبس ابد تا که از خاطره ها محو شود و بماند روحت تا که تسخیر کند زندان دلت و بمیراند نبودن را

صدفی

سلام مريم نازنينم پايين من واست نظر دادم . اشتباه کردم با....... رزا اومدم. شاد باشی.

سهيلا

ببين بازم اشتباه شدم. چرا نميشه من خودم باشم؟