تنها نمانده ای

تنها نمانده ای که چو من واژگون شوی

در هاله ای ز نفرت این تن درون شوی

اینجا سپاه بی خبران از دل اند و لیک

در اوج جمعیت ز غریبی زبون شوی

تنها نمانده ای که همه بی تو ما شوند

طعم شریف خون نچشیده ای که چون شوی

سردی به سان چله شبان را تو دیده ای؟

در سوز و ساز اتش پستی نگون شوی

سیلی نخورده ای ز زمین و زمان و خاک

چون رنگ اجتماع نباشی برون شوی

کور و کران به مسند قدرت تو دیده ای؟

از اشک گشنگان و یتیمان جنون شوی

دست کمک شکسته نکردند بهر تو

تزویر و مکرها نچشیدی که خون شوی

/ 10 نظر / 4 بازدید
zino0

سلام وبلاگ داستانهای تخیلی به روز شد. اگر به داستانهای فانتزی و تخیلی علاقه دارید سری بزنید.

سهيلا

قسم خورده بودی همه را انکار کنی خودت را دار بزنی تا عشقت را جار کنی قسم خورده بودي يک روز همه را ياد کنی مهرت را تبعید کنی تا خودت را خار کني قسم به قسمی که خوردی و فراموش کردی عهد دل را جدا از همه گفتم و ناگفتمها قسمت را باور نمی کنم

سهيلا

در من يکی نشسته به اشتباه گريه می کند و می خندد به اشتباه هميشه حسرت روزی که رفت به چهره اش می ماند باز به اشتباه تا آمد از دهنش بپرد دوستتان دارم پشيمان کردنش باز هم به اشتباه حالا من کنار خودم ضجه می زنم از تمام روزهای رفته به اشتباه سلام مريم عزيزم شعرات مثل هميشه زيبا و دلنشين هستن.

سهيلا

کنار سفره دل تو هيچ کس به من مهر تعارف نکرد درون سينه من قلبيست که يک عمر تقديم به همه ی تو شد فردا که از راه برسد به قحطی احساس نزديک می شوي و هنوز اغاز نشده به پايان گناه من چه بود؟ که فقط در رویای یک خواب تو را ديده بودم و تا انتهای یک مهربانی فرو رفتم به نيت پنجره ای که از دلم شکستي ارزوهايم را تکه تکه می کنم و قدمهايم را شماره می زنم تا ارام ارام از تکه هاي شب تلخم دور شوم ديگر یاد می گیرم خواب تو را نبینم از ديشبی که تمام شدی در پلکهايم

مصطفی

سلام شعر خوبی بود ماله کيه؟

سهيلا

حيف دل کوچکم که دلدار شما شد عشق هديه کرد و غمخوار شما شد منی در او نشسته بود چون پيراهنش همه ضجه می زد و بيمار شما شد حالا که شکسته ايد تمامش را هی اوارش نشويد که ديوار شما شد يادش را از يادتان ببريد بهترش ارام می شود از اينکه بيدار شما شد

مصطفی

خيلی خوش حالم که به وبلاگ يه شاعر سر ميزنم خيلی شعرای قشنگی دارين چرا اسمتون رو زير شعر ها نمی نويسين؟ حتما اين کار رو بکنين

سهيلا

در دستهای دلم قلم صد ارزو دارد بیدار نکن مرا در خواب من با منم یک گفتگو دارد کسی در من نشسته که از خودم بی من تر است خیال می کردم او با من و من از او با من تر است افتاب دیگر که در اید مرا با من نمی بینید که من من تر شده ام و او باز هم هیاهو دارد

سهيلا

امروز هوا بارونيه خورشید کجاست؟مهمونيه؟ رفته پیش افتابتری بهش بگه تو بهتری من اومدم بهت بگم از افتابم افتاب تری (تقديم به دل افتابی تو)

night

سیلی نخورده ای ز زمین و زمان و خاک در اوج جمعیت ز غریبی زبون شوی ، تلخ ، منم آپم