من خواستم که سبز کنم اسمانه را
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

اینجا هوای ظلمت شب موج می زند
با اینکه من بهانه خورشید می کشم
با اینکه اینه همه پر شکل ماتمست
من از ستاره نقطه امید می کشم
من خواستم که سبز کنم اسمانه را
من خواستم که با ضربانش نفس شوم
دستی فرود امده از روزگار تنگ
بالم شکست تا که تمامم قفس شوم
من خواستم که دورشوم ازدروغ ورنگ
از ان هوای سمی زندان واژه ها
از شور بختی و خفقانی بلا گریز
از سایه های تیره نااشیانه ها
من خواستم ولی نتوانستم و نشد
نگذاشتند سبز کند این جوانه ها
از کفر و ظاهری به نشان علی و دین
اتش کشیده اند کنون حرم خانه ها
بر من بگو بگو تو که قران نما شدی
گفتست حکم کن همه اسلام و قتل عام؟
حتی بکش صدا و به ریشت بناز مرد؟
پر کن ز خون تازه مردم هزاره جام
بردند ارزوی مرا سوی پرتگاه
انان که لحظه لحظه زمین را خدا شدند
انان که قتلگاه تمام زمانه اند
هر جا به اسم دین و خدا ادعا شدند