ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

به من گفتی که می مانی برایم

نمی سازی تو خالی زیر پایم

به من گفتی بهار من تو هستی

تو کردی از هم دنیا سوایم

منی تنها که باور کرده بودم

تو یی ان همدم درد اشنایم

نمی دیدم که روزی خسته باشی

نمی بینی ز این پس اشکهایم

ز تو هر خواهشی کردم که باشی

بمیرم گر نباشی سایه گاهم

حسابم کن تو بر رسم رفاقت

نمی باشد که اینها جایگاهم

منم ان لحظه های گرم و شیرین

صدایم کن به حرم نغمه هایم

چو طعم خاطراتم با تو دیدم

نمی باشد جداییها روایم

سزایم نیست اینگونه رمیدن

دمی بودن دمی کشتن هوایم

چه شد ان شور و دل بستن کجا رفت

نمی خواهی شنیدن این صدایم

نوشتم نامه ها از روزگارم

 نمی خوانی چرا ان شکوه هایم

مرا چون دستمالی چرک و بی سود

بیندازی چه شد مزد وفایم

من این گونه ندیدم چهره ت را

چنین بی اعتنا بر گریه هایم

ز غم هایم چنین بیگانه گشتی

چنین ویرانه دیدی این بنایم

فصاحت مرده بر لحن کلامم

تو بنگر بر کویر غصه هایم

شکستم زیر پاهای زمانه

 تو رحمی کن کنون برخرده هایم