روز پايان بهار ارزو
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ دی ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:
روز پایان بهار ارزو او رفته بود
عصر روزی برگ ریزان .زیر باران سهل و زود
گفت بابایم مریضست و نگاهش بی رمق
اشک ریزان میشدیم از دوری و اما چه سود
گفت فردا روز رفتن به دیاری سبز و دور
اخر دنیا به چشمم تا کجا رخ می نمود
اه باور نیست این قصه پر از رنگ و ریاست
او که بی هنگام راهی را جدا بر خود گشود
تا هزار و چندمین چشمم به در اویختم
او که رفت و این سفر. کابوس و شبهایم ربود
تا که بعد از سومین هفتی که گفتش میروم
در خیابان دیدمش او را به لب شعر و سرود
خوب یادم هست او رنگی و در جمعی شلوغ
من که غمگینم لباسم چهره ام رنگی کبود
فاصله ها بود فرسخها میان او و من
من چه خوش میدیدم و خنجر به روحم زد فرود
او نبود ان اشنای قصه هایم او نبود
هیچ در او نیست تا ثیری ار ان گفت و شنود
ناله هایم بر بتی سنگی چنین بی اجر نیست
وای بر من تا کجایم رفته بر سنگ سجود
جام چشمانم پر از خون وسقوطم دیدنیست
خالی و خالی ترین رویای من این سان نبود