تنها نمانده ای
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

تنها نمانده ای که چو من واژگون شوی

در هاله ای ز نفرت این تن درون شوی

اینجا سپاه بی خبران از دل اند و لیک

در اوج جمعیت ز غریبی زبون شوی

تنها نمانده ای که همه بی تو ما شوند

طعم شریف خون نچشیده ای که چون شوی

سردی به سان چله شبان را تو دیده ای؟

در سوز و ساز اتش پستی نگون شوی

سیلی نخورده ای ز زمین و زمان و خاک

چون رنگ اجتماع نباشی برون شوی

کور و کران به مسند قدرت تو دیده ای؟

از اشک گشنگان و یتیمان جنون شوی

دست کمک شکسته نکردند بهر تو

تزویر و مکرها نچشیدی که خون شوی


سرد است دست من
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

سرد است دست من تو مرا جا گذاشتی

در پیچ یک سوال یک اما گذاشتی

نادیده کرده ای تو همه اشکهای من

دستم به دست اخر دنیا گذاشتی

قلبت کجا دوید  غریبی برای من

سوگند خورده عهد زیر پا گذاشتی

حتی نفس بدون تو معنای مردن است

من را میان غایله تنها گذاشتی

تنگ است این دلم به خدا بی تو بی کسم

عکسی به یادگار به اینجا گذاشتی

من غرق بی کسی؛سهم تو ؛ خاطرات سبز

من را نشان خانه ی شبها گذاشتی

باور نمی کنم که تو از خود دگر شدی

مهر سکوت و بهت به لبها گذاشتی


 
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آبان ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

می خوام برم خونه

.از این شهر از این مردم خسته ام.شاید اونا هم از من خسته شده باشن.کاش  تمام خاطرات بد ار ذهنم یه روز پر بکشه و من بتونم نفس راحت بکشم.کاش  میشد هیچ دلی نمیشکشت.کاش  ادما با هم مهربون تر بودن


مرگ گلها را چرا باور کنيم
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

مرگ گلها را چرا باور کنیم؟

شادی الاله را پرپر کنیم؟

خاک بی باران بیا سامان کنیم 

عطر نرگس ها به شب ساغر کنیم

یاسمنها شبنم دل تر کنیم

دشتها از لاله ها احمر کنیم

چشمها با چشمه ها همدم کنیم

چرک پوشی را دگر اخر کنیم

رنگ دنیا را بیا ابی کنیم

فکر بی فکری کنون از سر کنیم

قطره ها با دوستی دریا کنیم

شعر از من ما شدن از بر کنیم