جدايی
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

فاصله های زندگی ما را ز هم بیگانه کرد

گرگ سیاه قصه ها این خنده ها مستانه کرد

چشم من و تو خون گریست دل همدم دیوار شد

نقش فریب سالیان ما را به غم همخانه کرد

یادت که اید پیش از این دریا و ان شوریدگی

چشمان دریا گونه اش من را چنین دیوانه کرد

هر کس نگاه دوست بوداز پشت سر خنجر کشان

رویای شبهای مرا این دشنه ها افسانه کرد

تا صبح با مهتاب شب این قصه را تکرار کن

دست کدامین سرنوشت این بازی رندانه کرد


شکست
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

صورتک بر چهره و قلبی پر از نفرین و درد

قافیه ها وزن ها بی رنگ و سرد

فاتحه می خواند و بر گور خود شیون زنان

شورش احساس بر عقلش در این پاییز سرد

خرد و کوچک گشته از تهدید و تکرار زمان

اه خشکید اخرین اسطو ره در سیمای مرد

طعم مرگ عشق را او با زبانش میچشید

ذهن سرما خورده اش زخمی ز بیداد و نبرد

او که ان بیراه را با ارزو طی می نمود

دست ظلم اسمان او را ز خود بیگانه کرد

وای رسم این زمانه جز شکستن هیچ نیست

زنده اما زندگان کردند او را طرد طرد


مقصود
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:
ای تمام لحظه هايم با تو رنگ شاعرانه
با تو در فکر پريدن از تو دارم اين ترانه
ای تمام راز هستی در نگاهت کرده لانه
از تو می ايد به دنيا نقش پر رنگ زمانه
از تو مهر و ماه و باران گرد هم جمعی سه گانه
می نويسم از وجودت با وجودی خالصانه
هم تو دانی هم تو خواهی بی تو می گيرم بهانه
از تو دارم هر چه دارم ای شکوه جاودانه
غصه هايم را به يادت می کشم رنگ فسانه
با تو گرم صحبتم من گفت و گويی عاشقانه
از تو می گويند و هر کس با کلامی کودکانه
نام تو ورد زبانم در هياهوی شبانه
با تو مقصودم بهارم از تو دارم صد نشانه
صاحب منزل تويی توراهيم کن سوی خانه
...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:
دست هايت را به دستانم تلاقی کن
با کمی لبخند عشقم را تلافی کن
سايه ی گرم نگاهت را تو  ارزان ده
جلوه کن روز سيه را افتابی کن
دلم ز اسمان گرفت
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

دلم ز اسمان گرفت

نگاه من ز گوشه و کنارها فراری است

درون این قفس چقدر خالی از قناری است

دلم ز اسمان گرفت

نبود روزی با من و نگاه من هم ارزو

نخواست لحظه ای برای این تن شکسته ام

نوید صبح و زندگی.

نریخت جرعه ای هوا در این سبو

دلم ز اسمان گرفت

ز درد عاشقی و بی تو مردنم

ز رفتنت .شکستنم

دلم به خون نشست و پاره پاره شد

و لهجه ام به لحن سوگ گریه کرد

نگاه هم نمیکنم

دلم ز اسمان گرفت

نگاه من ز گوشه و کنارها فراری است


دلم ز اسمان گرفت
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

تو
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

ساکت و ارام می بینم ترا

دست در دستم تو نگذاری چرا

عاقبت افسرده و نالان شدی

بی سبب غمگین و سر گردان شدی

شاهد شوریده ی شبهای من

صاحب صاحبدل تنهای من

با تو ای نازکترین دلدارها

با تو می چرخند این دوارها

با تو خندان گشته اطلسها و بس

گرم گشته از هوایت این نفس

چشم بر چشمان تو یلدای من

با تو می بینم دگر فردای من

سخت مغروری دگر این بیشتر

بر دل عاشق مزن این نیش تر

میشناسم ان تمام نورها

می تپم من با تب مستور ها

این همه شور و شعف در کار من

از تو ای روشن ترین اشعار من