سهم من از زندگی ناچیز بود
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

سهم من از زندگی ناچیز بود

قسمتم از فصلها پاییز بود

هیچ روحی روح من بالا نبرد

ذهنم از مکر زمان لبریز بود

عشق سمتی سوی من پیدا نکرد

خاطرات رفته حزن انگیز بود

پوچ و خالی در حصار و قاعده

زنده بودن ها چه ننگ امیز بود

هر چه می کردم دلم اشوب بود

بغض و گریه ها که دستاویز بود

حق من تنها رهی پر پیچ بود

کاسه صبرم دگر سرریز بود

پنجره در چشم من جریان نداشت

اسمانم بی سبب شب خیز بود

دست من ایا به جایی بند بود؟

جای پاهایم به دنیا لیز بود


سقوط
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

 

روز وصل و اشناییها گذشت

هر که رفت از پیش من دیگر به اینجا برنگشت

دوستانم اهل  نیرنگ و ریاکاران شدند

دشمنانم سوی من هر دم نمودند بازگشت

صحبت سردی و گرمی خوردن این روزگارم را بس است

چشم من پر شد گریزانم ز مردم های دشت

ساکتم اما سکوتم خفته ی فریادهاست

بر تنم رد سقوط ارزومندی نشست

کس نداند درد من در اینه ها بنگرید

بر تن فرسود من این روزها غمها گذشت


تقدیم به دختر دایی کوچولو ی من دیانا
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

دختر کوچک ارزوها روی برگ گلی لانه کرده


چون فرشته سپیدست و زیبا. شادی اش رقص پروانه کرده


نوگل نازک قصه ی ما رنگ خورشید و بوی بهارست


از خدا هدیه ای سوی مادر چون ستاره به شب خانه کرده


دست بابا و مادر به سویش می رسد نغمه ی شادمانی

چشم مست گل خانه ی ما در زمین نقش افسانه کرده

دختری از تبار رهایی غنچه ای از رگ اریایی

صورتش رنگ مهتاب و رویا ایزد این لطف جانانه کرده

خنده هایش چو صبح طلایی.گریه هایش تداعی باران

راز هستی ز ذهنش فراموش روح عالم چه مستانه کرده


 
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

به من گفتی که می مانی برایم

نمی سازی تو خالی زیر پایم

به من گفتی بهار من تو هستی

تو کردی از هم دنیا سوایم

منی تنها که باور کرده بودم

تو یی ان همدم درد اشنایم

نمی دیدم که روزی خسته باشی

نمی بینی ز این پس اشکهایم

ز تو هر خواهشی کردم که باشی

بمیرم گر نباشی سایه گاهم

حسابم کن تو بر رسم رفاقت

نمی باشد که اینها جایگاهم

منم ان لحظه های گرم و شیرین

صدایم کن به حرم نغمه هایم

چو طعم خاطراتم با تو دیدم

نمی باشد جداییها روایم

سزایم نیست اینگونه رمیدن

دمی بودن دمی کشتن هوایم

چه شد ان شور و دل بستن کجا رفت

نمی خواهی شنیدن این صدایم

نوشتم نامه ها از روزگارم

 نمی خوانی چرا ان شکوه هایم

مرا چون دستمالی چرک و بی سود

بیندازی چه شد مزد وفایم

من این گونه ندیدم چهره ت را

چنین بی اعتنا بر گریه هایم

ز غم هایم چنین بیگانه گشتی

چنین ویرانه دیدی این بنایم

فصاحت مرده بر لحن کلامم

تو بنگر بر کویر غصه هایم

شکستم زیر پاهای زمانه

 تو رحمی کن کنون برخرده هایم

 


...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

من که با دست زبان تیشه به ریشه میزنم

ساز تنها ماندن و رفتن همیشه می زنم

هیچ عشقی جز تو در قلبم نشانه ها نرفت

سنگ خاموشی به بطن و روح شیشه می زنم

بارها خواندم ترا ای ایه ی نازل شده

در پی ات اهوی جانم ره به بیشه میزنم

مردمان گویند من دیوانه ای در اتشم

مهر نامم را به رسمت عشق پیشه می زنم